بزور یک ساعت تو زمان کاریم خالی کردم برای حرف زدن باهاش ... درواقع ی بخشی از تایم استراحتم و ...
موقع حرف زدنش و گریه های گاه و بی گاهش سال های دور ... زمانی ک دبیرستان بودیم برام مرور میشد ....و ی جمله مثل پتک کوبیده میشد تو سرم :دوسش دارم !
ی روز اومد و از پسری حرف زد ک فامیلشون بود ...ازش خوشش اومده بود و گفت خیلی دوسش داره
ی روز گفت دارن میان خاستگاری و از نظر من فاجعه بود ...
اون پسر اصلا مناسب زندگی نبود .. هرچه تلاش کردم هم منصرف نشد و گفت دوسش دارم ! خانوادشم موافق نبودن اما تسلیم شدن ...
ی روز زنگ زد تاریخ عقد رو گفت و من بهانه آوردم و نرفتم ..نمیخواستم بدبخت شدنشو ب چشم ببینم ...پسره ب معنای واقعی بی همه چیز بود ..
سه سال تو عقد بودن تا آقا بتونه کار پیدا کنه ... دلم نرم شده بود و خودمو برای عروسیش آماده میکردم ... ک گفت چون اقا خوشش نمیاد عروسی کنسله و فقط ماه عسل چند روزه بعدم سر خونه زندگی ک همانا یکی از اتاق های خونه مادرشوهره :) گفت دوسش دارم ب خاطرش تحمل میکنم !
سال اول دوم دانشگام بود و دیگه کیلومتر ها بینمون فاصله بود و از نزدیک نمی دیدمش فقط تلفنی حرف میزدیم و یادمه بهم میگفت از رفتارهای مادرشوهرش ک چجوری روانشو نابود میکرد .. و شوهرش ک اصلا انگار این بدبختو نمیدید اما این فقط ی چیز میگف ...دوسش دارم !
اوایل ازدواجش بود ک گفت میخوام بچه دار بشم مادرشوهرم میگه ! هرکاری کردم تا منصرفش کنم و زیر بار نره اما گوش نکرد ... بهش گفتم زندگی خودت دست خودته اما ی بچه رو بدبخت نکن ...گفت مادرشوهرم میگه مجبورم گوش کنم ...ی بچه اورد ...
یکی دوسال بعد درحالی ک هنوز تو همون وضعیت اوایل ازدواجش بود بدون هیچ تغییری ! گفت مادر شوهر گرامی دستور داده ی بچه دیگه هم بیار تا این یکی تنها نباشه ...!
اینم باز گفت چشم ...اینجا من دیگه فقط نگاه میکردم ...میدونستم حرف تو گوشش نمیره ...حرفش فقط ی چیز بود :دوسش دارم ! خاطرشو میخوام!
هفت هشت سال بعد عروسی تازه آقا ی تکون ب ماتحتش داد ی خونه اجاره کرد از خونه مادرشوهر رفتن ک بازم تاثیری نداشت چون خانم باجی هر روز ب بهانه های مختلف خونشون بود ...اما میدیدم دیگه خودشم کم اورده ...بروش نمیاره ب قول خودش به خاطر بچه هاش ...
ی بار صورت کبود .. ی بار بدن کبود .. ی بار تحقیر ...ی بار غرور له شده .. ی بار زندگی کاملا تحمیل شده .. هر بار نابود شدن خودش رو نادیده گرف چون دوسش داشت .. از ی جایی ب بعدم ب خاطر بچه هاش ...
چند ماه پیش گفت بهش مشکوک شده انگار خبریه دور و برش ...
و امروز گفت میخواد اقدام کنه برای طلاق ! آقا زن صیغه ای داره !!!
مردی ک تعادل روانی نداره ...پرونده داره پیش روان پزشک ...اسلحه هم داره گویا...
بعید میدونم طلاق راحتی هم داشته باشه ...
هنوز دارم فکر میکنم ...
ب اینکه ایا دوس داشتن ارزش داشت ؟!
اون روز ک گفت دوسش دارم ۱۶ ساله بود و امروز ۲۸ ! با موهای ۶۰ درصد سفید ...با زیبایی نابود شده صورتش ...با رفتن جوونیش .. با دوتا بچه قربانی ...
واقعا دوس داشتن ارزش داشت ؟!
- ۲ نظر
- ۱۳ آذر ۰۱ ، ۱۳:۴۰