بدون عنوان
امروز مرخصی گرفتم ... سرماخوردگیم شدید شد و میدونم با این وضع نمی تونم کار کنم
بعد از چند هفته کار های فشرده و سنگین ... بدنم اصلا ب استراحت عادت نداره و هرکاری کردم تا بخوابم نشد ! طبق عادت پنج صبح بیدار بودم و اصلا خواب ب چشام نیومد ...ساعت ۷ دیگه فهمیدم زور زدن برای خواب بی فایدس و پاشدم ...
قرار بود خونه بمونم تا استراحت کنم اما ب جاش افتادم ب جون خونه !
تمیزکاری کردم و جای چندتا وسیله رو عوض کردم تا فضای خونه تغییر کنه ...اخرین بار همین ۴ ماه پیش دکوراسیون خونه رو کامل تغییر دادم اما اون قدر تنوع طلبم ک بازم دلم رو زده ...
این در حالیه ک من کلا یکساله تو این خونم و تقریبا هر سه ماه یا چهار ماه شکل داخلی خونه تغییر دادم !
رفیقم میخواست بیاد پیشم ک بهونه جور کردم تا نیاد .. اصلا حوصله مهمون ندارم ... دلم میخواد کل امروز ک تو خونه هستم تنها باشم ...
داشتم فکر میکردم ب پارسال همین موقع ها ک خونه رو گرفتم ... با چه بدبختی تونستم ... ی مقداری کم داشتم ک مجبور شدم قرض بگیرم از پسر عموی گرامیم ...
بعد از ۸ سال هی خونه اجاره کردن و داشتن چندتا همخونه ک گاهی وقتا میشدن مسئول عذاب آدم ی شیرینی عجیبی داشت گرفتن خونه .. اونم تنهایی
تو تمام حدود ۸ سالی ک از خونه بابام رفتم و خواستم مستقل زندگی کنم حتی اگه همخونه هم داشتم سعی میکردم ی حریم شخصی داشته باشم و اجازه ندم کسی واردش بشه و دقیقا از همون روزی ک از خونه بابام رفتم آرزوم بود بتونم ی خونه برا خودم بخرم تا پارسال !
ب حالت قهر از خونه بابام اومدم بیرون و چون لج کرده بود ی قرون پول هم بهم نداد و با گرفتن پول از مادربزرگم راهی شهری شدم ک دانشگاه قبول شده بودم ... بابام بعد چند روز ک دید من کله خراب تر از این حرفام اومد دنبالم و برام ی خونه گرفت با چندتا همخونه ... یادمه دقیقا سال بعد پولو ب بابام پس دادم ...
امروز داشتم فکر میکردم ب این ۹ سالی ک دارم ب اصطلاح مستقل زندگی میکنم ...
هزارتا بلا سرم اومد و روزایی بهم گذشت ک کاملا کم اورده بودم ...
خونه و ماشین و کلی از آرزوهایی ک بقیه فکر میکردن صرفا ی خیال پردازی باقی میمونه تا زمانی ک یا شوهر کنم یا پدرم برام بگیره رو بدست آوردم ... اونم تنهایی... با مثل چی کار کردن ...
اوضاع زندگیم ب شدت بهم ریخته شده .. وضعیت کاریم از ی طرف و زندگی شخصیم از طرف دیگه هرکدوم تو بدترین حالت ممکن قرار دارن ...
اما امروز داشتم فکر میکردم ک از اینجا هم عبور میکنم .. . اگه اون قدر جون سخت بودم ک تو شرایط گذشته زنده موندم و گذر کردم ...از این جا هم گذر میکنم ...
اگه تونستم با چندجا کار کردن و چندین سال پس انداز کردن چیزایی ک میخواستم رو بخرم .. کارایی ک میخواستم رو انجام بدم ...الانم میتونم این پروژه های سنگین رو ب بهترین حالت ممکن تموم کنم و بشن جزئی از افتخاراتم !
دوسه روز پیش کنار ساختمون نیمه کاره پروژه زل زده بودم ب طبقه اخر و چندتا کارگر در حال کار ...همکارم گفت ب چی فکر میکنی ؟گفتم ب روزی ک این ساختمون تموم شده و میام اینجا و ب خودم میگم دست مریزاد ! همکارم خندید ... گفت وقتی ی بچه رو میزارن جای مدیرعامل همین جوری هوا برش میداره دیگه !!! شوخی میکرد اما من واقعا بهش پوزخند زدم .. چون همین بچه پروژه هایی سنگین تر از این رو تموم کرده ک حالا شده مدیرعامل ! حالا تو بخند اما اون روزم میرسه ...
ولی تو این یکسال با اینکه اتفاقات مسخره زیادی برام افتاد .. دوتا عزیزم رو از دست دادم ب فاصله سه ماه ...سقوطم از طبقه سوم و شکستن پام و کلی جریان دیگه ...
تازه حس کردم تنها و راحت زندگی کردن یعنی چی .. هرچند اوضاع چندان رو ب راه نیست و تحت فشارم ..
اما این سکوت خونه و تنهاییم رو دوست دارم ...دلم نمیخواد تا اطلاع ثانوی سکوت توی خونم بوسیله ی آدم دیگه بهم بخوره ! ... (دلیل جر و بحث دیروزم با مادربزرگ ک میگه از بس تنها زندگی کردی مغزت مشکل پیدا کرده نمیتونی با آدما کنار بیایی !)
خب ...
همین ...حوصلم سر رفته و کاری تو خونه نمونده ک انجام بدم ... از بیکاری متنفرررم :/
- ۰۱/۰۹/۱۹
خدا قوت پهلوان
خسته نباشی دلاور ...
+ واقعا این بخش از سخت کوشی و تلاشتون برام ستودنیه, خیلی ارزشمنده, عمیقا براتون آروزی موفقیت و عاقبت به خیری دارم و ایمان دارم خدا به تلاش های ما خیلی نمره و جایگاه بالایی میده, بالاتر از اونی که تصور ش رو کنیم!