در حال ترک اعتیاد

جوجه تخس و عصبی

در حال ترک اعتیاد

جوجه تخس و عصبی

در حال ترک اعتیاد

گاهی روزمره هامو مینویسم ...
گاهی خودمو خالی میکنم اینجا ...
حرفایی ک گوشی برای شنیدن پیدا نمیکنن احتمالا میان اینجا جا خوش میکنن..
شایدم محلی برای فرار از تنهایی !
نمیدونم....

این داستان خاله ی سمی !

جمعه, ۱۴ مهر ۱۴۰۲، ۱۲:۴۰ ق.ظ

خاله یکی مونده ب آخری اومده بود بوشهر...دوسه سالی میشه ندیدمش

این دفعه زنگ زد ک پاشو بیا ببینمت! این خاله همونیه ک مامانبزرگ میترسه من ب سرنوشتش دچار بشم! ک نزدیک ۵۰ سالش هست و مجرده و مامانجون دوست نداره من مثل اون بشم!

دیگه کاری نداره ک این بنده خدا استاد هیئت علمی یکی از معتبر ترین دانشگاه هاست و شرکت های دانش بنیان برای همکاری باهاش سر و دست میشکونن یا پروفسوره و با بورسیه کانادا درس خونده و همه هیییچ!!! فقط چون مجرده از نظر مامان جون ب هیچ دردی نمیخوره:))))

بهش قول دادم ک میام...اصفهان بودم هفته گذشته تا برگشتم و کارام جمع و جور کردم طول کشید.. میدونستم پروازش برای پس فرداشب هست امشب رفتم خونه مامانجون ک ببینمش اما رفتم دیدم اوه ! اوضاع قاراشمیشه! مامانجون بدجوری گرفته هست و من از یک کیلومتری اینو میتونم تشخیص بدم!

دایی بزرگ و زندایی و دختر کوچیکش هم بودن! اونا هم برا دیدن خاله اومده بودن ک دیدیم خاله رفته! برگشته! کی ؟ دیشب!!! تا اومدیم بفهمیم دقیقا چیشده ک رفته باباحاجی اومد خونه ...با دیدن من از همون دم در شروع کرد دست زدن و شعر خوندن و حرکات موزون!😂 دختر دایی و دایی هم بهش ملحق شدن و حالا نرقص کی برقص! ...من از وقتی تصادف کردم خونه باباجی نرفته بودم و حالا ذوق کرده بود...

هرچی میخواستیم بحث خاله رو پیش بکشیم باباجی بحثو عوض میکرد! زندایی هم مشکوک شد درگوشم گفت ماوا خالت چرا برگشته؟! خودش گفته بود بیایم پیشش ک ! گفتم والا منم نمیدونم ...

تو تمام این مدت مامانبزرگ بدجوری اخم کرده بود یک کلمه هم حرف نزد!

بعد از ی ساعت از هر دری سخنی فهمیدیم  بله طبق معمول پای دعوا وسطه!

باباجی یکم ب خاله گیر داده بوده خاله هم ب شوخی میگه سم کجاس؟ سم دارین تو خونه؟ باباجی میگه میخوای چ کار؟ اونم میگه میخوام بریزم تو غذاتون تا راحت شیم! باباجی هم بهش بر میخوره ک تو مگه خرج منو میدی یا مگه منو جمع میکنی ک میخوای بهمون سم بدی و ...دعوا میشه!

خاله هم میره چمدونش میبنده مامانبزرگو میبوسه و میره فرودگاه!

حالا هرچی ما ب باباجی میگیم بابا این بنده خدا شوخی کرد باباجی هم میگه بیجا کرد! غلط کرد! دختره احمق!

و چرا من اینقدر تعجب کردم؟! باباجی ما خوراکش شوخیه...کلا در حال شوخی کردن با بچه ها و نوه هاشه...از اینا ک ی لحظه هم آروم نمیشینه...چرا اینقدر بهش برخورده...

وقتی باباجی رف تو اتاق دایی گف بابا آدم وقتی سنش میره بالا هراس  از مرگ میگیره...با کوچک ترین حرف و حدیثی فکر میکنه تمومه! میترسه...باباجی رو نبین ک سالم و سرحاله و ورزش و رانندگی و همه.چیزش ب راهه! بابا این ۸۵ سالشه!!! میترسه!

نمیدونم...جالبه دقیقا پارسال همین موقع ک خاله اومده بود سر ی همچین چیزی دعواشون شده بود و خاله قهر کرده و رفته بود!

یادمه خاله قبل از طلاق مامان بابای من رفت کانادا ..یعنی قبل پونزده شونزده سالگی من...ی هفت هشت سالی هم اونجا بود...دارم فکر میکنم بعد برگشتنش روهم رفته ۴ بار هم ندیدمش!

حیف شد...

حالا جالب ماجرا چیه؟ دختر کوچیک دایی ۵ سالشه! یعنی این دایی ما تو  سن ۵۵ سالگی و خانومش تو ۴۷ سالگی دارن بچه داری میکنن!😂 این بچه خاله رو تاحالا ندیده ! منو هم یکی دوبار بیش تر ندیده و درست نمیشناسه و نمیدونه چیکارشم! اومده بود عمه جدیدشو ببینه ک شانسش نگرفت! حالا ب من میگف تو دختر عمه منی ؟ اون عمه جدیده مامان تو بود ؟! حالا من چجوری بش بگم نخیر ی عمه دیگه داره ک مامان منه و من خودم پنج شیش سالی میشه ندیدمش؟! یعنی من خودم ببینمش دیگه فکر نکنم بشناسمش...اصلا بعد  طلاقشون این مامان من انگار منو طلاق داده بود همراه بابام! هعی...حکایت مسخره ای داره خانواده ما...

 

 

  • mava movahed

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">